تبلیغات
KHATERATE TALKHO SHIRIN

KHATERATE TALKHO SHIRIN
BA HEME VOJO0D ZENDEGI MIKONIM
درباره وبلاگ

نویسندگان
موضوعات وب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :







لقمان حکیم به فرزند فرمود : ای جان فرزند ، هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد انتخاب کردم و از چهارصد ، هشت کلمه برگزیدم که جامع جمیع کلمات حکمت است. فرزندم دو چیز را هیچ وقت فراموش مکن : خدا را مرگ را دو چیز را همیشه فراموش کن : خوبی که به هر کسی کردی بدی که هرکس با تو کرد و چهار چیز را نگهدار : در مجلسی که وارد شدی زبان را بر سر سفره ای که حاضر شدی شکم را در خانه ای که وارد شدی چشم را بر نماز که ایستادی دل را


[ جمعه 4 آذر 1390 ] [ 01:21 ب.ظ ] [ sara ]
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای
بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و
دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره
های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و
کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان
درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به
باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی
بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست
پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به
شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار
دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در
این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس
می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در
همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل
گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا
کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز
کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم
عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه
شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از
همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک
نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا
کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه
شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را
آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر
را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در
آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند
دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این
سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از
آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به
مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان
یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را
برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا
کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا
کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.



[ یکشنبه 22 اسفند 1389 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ sara ]

sadegi ra man az nahane setare amokhtam

pish az toloo shekoofe ba khaterate yek bad az zohr ghadimi

avalin setare ke nazdike ghoroobe khorshid salam va khodafezi mikonad

anghadr tarane mikhanam ta tamame kabootarane jahan peike asheghi shavand


[ شنبه 9 بهمن 1389 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ sara ]

Ma adama kheili setamgaro khodkhahimo badkhahim.chera?

 

Om rooz ke por az andooho ghoseo ghamim on roozi kea z ghose tamoom donyaro siaho tar mibinim om roozi ke hich dastiro nemitoni feshar bedi ya behtare begam hichdasti be samtet deraz nemishe ke yekhorde ghosehato bekhad be doosh bekeshe va komaket kone.toye hamin tariki ye daste larzoon ye daste khaste tar az to miyad va behet mige pasho pasho ta pa be paye ham in rahe tariko berim harchand ke man naye raftan nadaram harchand ke man khodam az bad roozegar natavanam vali dastaye to enghadar behem ghodrat mid eke mitonam koho ba tamame natavanim bardaram.

Hala emrooz:

Chi shod donyaye to dige siaho ta nist.dige niazi be on dastaye kam tavan nadari dige yari ye shekastaro nemikhay dige hata nega nemikoni oni ke bekhatere to hezaran bar shekast va baz istad ta to nashkani kojast. Nemikhay bebini ke on toye lajan zare bi kasi ghote var shode?!! Are ma hamegi haminim!hamegi faghat digariro vase lahzehaye shekastan mikhaim ta bejaye ma beshkane.kojae sohrab ke begi:be soraghe man agar miai narm va aheste bia ke mabada tarak bardarad chini nazoke tanhayi man kojae ke inan mishekanand an chinira baraye shekastan khish va tora ba an shekaste tanha migozarand va va migozarand be andoohe khish.kojae mehdi ey bozorg shaere doost dashtanie man ke bebini inja salamat ra baraye shekastanat pasokh midahand ke agar nemidadand behtar bood.ke to digar nemikhasti va nemigofti:salamat ra nemikhahand pasokh goft sarha dar gariban ast.

Che sakht ast in bade roozegar v ache sakht tar andoohe shekastanhaye mokarare man…

 

 

 


[ دوشنبه 24 آبان 1389 ] [ 09:41 ب.ظ ] [ sara ]

Vaghti kasi joz saye marg hamraham nist

Vaghti asemanam abi nist

Va lake abri sia delam ra tire karde

Be che omid bemanam

Khodkoshi behesht ast dar sorati ke zendegi

Barayam jahanam ast

Aseman ra mishkafam

Va panjarei ro be soye khoda baz mikonam

Ta shayad hamdam tanhayihayam ra

Biabam va lahzei dar kenarash aram begiram

.

.

.

.

.

Dad nazan laghal bezar aro0m sham

Dad nazan
[ شنبه 1 آبان 1389 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ sara ]

Emrooz avalin joomeyi bood ke az avale hafte cheshm entezaresh boodim.

Manzooram avlin joomeye mahe mehre.

Mahi ke badbakhti va ya khoshbakhti ma daneshamooza shoroo mishe.

Ta vaghti danesh amoozi khoda khoda khoda mikoni ke key in rooza tamoom mishe

Vali vaghti rafti daneshgag migi ey vay ke che khaki be saram shod.

Ya beghole khodemoon che ghalati kardama.

Hala behar hal hameye ina migzare tanha chizi ke azash mimoone khatereye

Tamame maskhare baziao sheytanataye on doras!

Age ghalat migam begoo ghalat migi?!!!!


[ جمعه 9 مهر 1389 ] [ 03:17 ب.ظ ] [ sara ]

 

 

 

آسمان ابری چشمان من هردم از دوریت رعد دلتنگیه تورا به صدا درمی آورد!

در آسمان دلم خورشیدی نیست که قلبم را گرم و روشن کند!

کجاست آن دستهای گرمت که صورت خیس مرا نوازش کند!

کجاست آن همه مهربانیت که اشک را از گونه هایم پاک کند!

آه از این همه دلتنگی.......

اشکهایم طاقتم را بریده است!

تا کجا خواهم رفت؟!!!!!

نمی دانم!نمی دانم.....


[ یکشنبه 28 شهریور 1389 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ sara ]

آرتور اش یکی از قهرمانان فراموش نشدنی دنیای تنیس بود.آرتور که اولین قهرمان سیاهپوست جام ویمبلدون که ازمعتبرترین مسابقات تنیس جهان محسوب میشد،سرنوشت تلخی پیدا کرد،چرا که در دهه 90 به خاطر تزریق خون آلوده هنگام جراحی آپاندیس دچار ویروس HIV شد و ایدز گرفت.

یک روز در اواخر عمرش خواهر چهارده سته اش رو به برادر کرد و گفت:من هروز از خدا می پرسم چرا آرتور؟ چرا او که قهرمان جهان است باید بر اثر اشتباه دیگران مبتلا به ایدز شود؟

آرتور که همیشه یک مسیحی معتقد بود، در پاسخ به خواهرش گفت:

گوش کن آنینا...، در هر ده سال پنجاه میلیون نفر به تنیس علاقه مند میشوند،از بین آنها پنج میلیون نفرشانس خود را امتحان می کنند و پانصد هزار نفرشان تنیس یاد میگیرند که پنجاه هزار نفرشان حرفه ای میشوند و فقط پانصد نفر از آنها می توانند وارد رنکینگ جهانی تنیس بشوند،از بین آنها پنجاه نفر موفق می شوند به ویمبلدون راه پیدا کنند و چهار نفرشان به نیمه نهایی میرسند و فقط یک نفرشان قهرمان معتبرترین جام تنیس جهان میشوند، حالا صادقانه بگوآیا هرگز از خودت پرسیده ای چرا برادر من قهرمان شد؟پس حالا تقدیر را بپذیر.


[ پنجشنبه 25 شهریور 1389 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ sara ]

نام تورا بردم آسمان ورق خورد

و عشق زیباترین بهانه شد.ای طراوت

حضور تو ترانه ساز تمام لحظه هایم!

نام تورا بردم و سرو پا شوق شدم!!!


[ یکشنبه 16 اسفند 1388 ] [ 06:27 ب.ظ ] [ sara ]

در یک روز بهاری متولد شدم

در طلوع آسمانی فکر کردم

در غروب یک پاییز سرد شاعر شدم

داستان زندگی تورا

در زمستان نوشتم

اگر اینها خوشبختی نیست پس چیست؟


[ یکشنبه 16 اسفند 1388 ] [ 06:21 ب.ظ ] [ sara ]

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگ سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی دلتنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود

در این سکوت بغض

قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند

و برگه سفیدم

عاشقونه قطره را در آغوش میگیرد

عشق تو نوشتنی نیست بانو...

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک میکشم

وقت تمام است

برگه ها بالا...


[ دوشنبه 5 بهمن 1388 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ sara ]

من ، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق (عشق) ، آخرین هم سفر من (من،من،من)
مثل تو منو رها کرد ، حالا دستام مونده و تنهایی من
(
من،من،من،من،من،من،من)

ای دریغ از من (از من،از من) ، که بی خود مثل تو
گم شدم ، گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو (تو،تو،تو) ، که مثل عکس عشق
هنوزم داد می زنی تو آینه ی من

آه ، گریه مون هیچ ، خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

ای (ای) ، ای مثل من تک و تنها (تنها،تنها،تنها)
دستامو بگیر
که عمر رفت
همه چی تویی ، زمین و آسمون هیچ
(
هیچ،هیچ،هیچ،هیچ،هیچ،هیچ،هیچ)

بی تو می میرم (می میرم) ، همه بود و نبود
بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد
بی تو می میرم (می میرم) ، مثل قلب چراغ
نور تو بودی ، کی منو از تو جدا کرد


[ دوشنبه 21 دی 1388 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ sara ]

همبشه آنقدر ساده نرو ومگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...

شاید کسی در پی تو میدود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...

و تو...

هیچ وقت او را ندیده ای...


[ شنبه 19 دی 1388 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ sara ]

به عشق گفتم تا تورادارم تنها نیستم  من راتنهاگذاشت ورفت...

به احساس گفتم تاتورادارم تنهانیستم  من را تنها گذاشت ورفت...

به وفا گفتم تاتورادارم تنها نیستم   من را تنها گذاشت و رفت...

ولی وقتی به تنهایی گفتم:تا تورا دارم تنها نیستم موندو همدم ومونسم شد.


[ دوشنبه 27 مهر 1388 ] [ 08:47 ق.ظ ] [ sara ]

گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم.گفتم:کجا؟گفت:روقلبت.گفتم:مگه میتونی؟ گفت:آره سخت نیست,آسونه.گفتم:باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت.گفتم:این چیه؟گفت:هیسسسسسسسسسسس.ساکت شدم.گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟خنجروبرداشت و با تیزی خنجر نوشت:دوستت دارم دیونه.اون رفته خیلی وقته.کجا؟نمیدونم.اما هنوز زخم خنجرش یادگاری مونده.

دوستت دارم دیوونه. 


[ چهارشنبه 25 شهریور 1388 ] [ 10:50 ق.ظ ] [ sara ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3



قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگفا

قالب بلاگ اسکای

قالب پرشین بلاگ

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ